دلتنگی های چمدانم...
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٤  

کوچک چمدان مشکی ام....همان که در روزهای خوش سفر تکه پاره لباسهایم را در آغوش می گیردو میشود تنها همسفرم...

 

اکنون ماه هاست که چمدانم درکناری تنها افتاده است و خاک میخورد.....خاک میخورد و به انتظار نشسته است....منتظر است و بهانه میگرد...ناآرامی میکند و دلم را آشوب...

 

اما دریغ از فرجه ای و فرصتی....دریغ از فراغ خاطری و فراغتی...

 

از آرام کردنش عاجزشده ام...

من که عقل فرمانروای وجودم گشته است و خودش راضیم میکند  که فکر دیدار خانه پدری و دییار مادری را از سر به در کنم....اما به کوچک چمدانی که دلتنگ سفر است چه بگویم؟؟؟چه بگویم که آرامش کند؟؟؟

ای کاش او نیز مانند من عقل داشت...عقل داشت و میتوانست این را بفهمد که تا 6ماه دیگر از سفر خبری نیست...

 

 

ای کاش چمدانم مغز داشت...عقل داشت....به جای قلب...به جای  عاطفه و احساس...

 

 


 
تا به آسمان...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩  

کودک که بودم خود را عروسکی میپنداشتم در دستهای خدا...نسبت خدا را با خویش همچون نسبت عروسکهایم میدانستم با خود...

 

بزرگتر که شدم خدا را آموزگاری یافتم سختگیر...آموزگاری که در جواب خطاها مرا تنبیه میکند و در پاسخ نیکیها تشویق....

 

و اینک....و اینک که چند سالیست در جاده زندگی گام بر میدارم خدا را  معشوقه ای میپندارم که در انتهای جاده به انتظارم نشسته است....آنگاه که زمین میخورم دستم را میگیرد....و آنگاه که به سویش میدوم به پاهایم نیرو میبخشد.... رحیم میشود برقلب کوچکم....کریم میشود بر نداشته هایم و ستار میشود برعیوبم....و جاده پرفراز و نشیب زندگی ام را به نور رحمانیت خویش منور میکند....

 

 

الهی...

برجسم ضعیفم توانی عطاساز تا در زیباترین و نورانی ترین ماه سال که در پیش است بی ره توشه نمانم.....


 
شادمانم...
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠  

شادمانم...

شاد از بودن در کنار آنان که دوستشان دارم...آنان که برایم عزیزند...عزیزترین ...مهربان ترین...بهترین..

 

شادمانم...

و این شادمانی هدیه روزهای تنهایی است...ارمغان روزهای دوری است...دوری از آنان که تمام زندگی کوچکم را در وجود پاک خود خلاصه دارند...

 

شادمانم...

و اگر روزهای دور از خانواده نبود هرگز این چنین قدر حضورشان نمی دانستم...

 

من همچنان در کلبه کوچکم محکومم به حبسی ابد تا پایان دوران سخت تحصیلم اما یکی دو روزیست که برایم ملاقاتی آماده است...ملاقاتی هایی که برایم عزیزند....عزیزترین...مهربان ترین...بهترین...


 
پدرم....
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥  

پدرم....

اگر در جاده زندگی به  سمت کاخ آرزوهایم گام برمیدارم...

اگر در اقیانوس پر تلاطم روزگار سوار برکشتی آرامشی که تو برایم ساخته ای طی مسیر می کنم

اگرطعم سختی نچشیده و معنای آن را نمیدانم....

همه از سر زحمات بی کران توست.تو که از هیچ تلاشی برای فرزندانت دریغ نمیکنی.تو که رفاه و آسایش فرزندانت را همواره برسلامت و راحتی خویش ترجیح داده ای....

چگونه سپاس گویم زحماتت را؟؟چگونه ادا کنم حقی بی کران را که از تو بر گردن دارم؟؟چگونه؟؟؟

تنها توانم گفت که:

                                پدرم.دوستت دارم..


 
قلب کوچکم.باید از سنگ باشی یا از ابریشم؟؟؟
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧  

اواسط فروردین ماه بود.اولین روزهای ورودمان به بیمارستان و شروع دوره استاجری...

هرچه روزها جلوتر  میرفتند تعدادبیمارانی که میدیدیم بیشتر میشد.اولین بیمار را به یاد می آورم..

خانم میانسالی مبتلا به A.S که علاوه بر خود دختر و پسرش نیز از همین بیماری رنج میبردند(.A.Sنوعی بیماری روماتو که در نهایت منجر به فلج شدن فرد میشود.)چه سخت بود برایمان دیدن اشکها و ناله هایش.وچه سخت تر بود دیدن خانم جوانی که با شکایت کمردرد ساده مراجعه کرده بود و در نهایت برایش تشخیص نوعی تومور بدخیم را گذاشته بودند.سختتر  روزی بود که چون جوجه اردکانی که به دنبال مادر راه می افتند از سر کنجکاوی به دنبال استاد اعصاب برای اولین بار قدم در ICUگذاشتیم جایی که بوی مرگ میداد و حال بد بیماران قلبمان را در هم میفشرد.بعد از آن چندشبی که در بیمارستان هوایی گذشت.

هرچه روزها بیشتر سپری میشوند و بیماران بیشتری از انواع بیماریهای مهلک میبینیم.در ابتدای کار با دیدن هر آه و ناله ای دلم به لرزه می افتاد اما بعد از آن تصمیم گرفتم تا برای کمتر رنجیدن خود را بی تفاوت نشان دهم .

   اما از آن بیم دارم که نتیجه این بی تفاوتیها  به قصاوت قلب و سنگ دلیم بینجامد.

                     قلب کوچکم باید از سنگ باشی یا از ابریشم؟؟؟؟


 
سلامی دوباره
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٧  

بعذاز مدتها سلام...سلامی نارنجی از دنیای کوچکم به تمام دوستانی که در این مدت طولانی از بدن با اونها محروم بودم...

همه سعیم رو میکنم تا دیگه دنیای کوچیک و نارنجی دکتر کوچلو رو خالی نگذارم....


 
دوست دارم....
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳  

دسته ها. هيئت ها....يكي پس از ديگري....

نوحه هايشان را دوست دارم....

عطر اسپندشان را...هياهوي پسر بچه هاي علم دارشان را .....

ضربه هايي كه بر تبل ها مي نوازند و لرزش شيشه هاي اتاقم را دوست دارم......

 

اي كاش قلب هاي كوچكمان تنها براي لحظه اي همچون اين شيشه ها به لرزه در آيد.....

اي كاش دريابيم تو را آن گونه كه بايد......


 
عين...شين...قاف
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱  

چه اسمي براش مي گذاري؟؟؟

معجزه؟!! پديده؟!!عشق؟!! چي؟؟؟؟

اما چه تفاوتي داره كه چه اسمي داشته باشه مهم  شيريني و حلاوت اونه...شيرينه مثل عسل...خوشمزه است مثل بستني قهوه كاله...قشنگه مثل هلوي زعفروني هسته جدا....

اما در نقطه مقابل هر شيريني تلخي هم هست...تلخه مثل بادام تلخ....بدمزه است مثل كلم پلو...

عشق رو گفتم آ ...عشق رو....واقعا كي ميدونه عشق يعني چي؟؟؟

ميشه عشق رو برام تعريف كنيد؟؟؟

عشق از ديد  ترانه كوچلو((گلدون كوچلوي من)) يعني اشعه هاي طلايي خورشيد....يعني قطره هاي كوچك آب وقتي كه از تشنگي برگهاي كوچلوش پژمرده شده.....

عشق از ديد ياس  ((براردزاده2ساله من)) يعني لوپ لوپ...يعني بستني هاي كه بابا براش ميخره....يعني باباجون كه صداش ميزنه باباجي....

عشق از ديد آيناز ((برادرزاده6ساله من)) يعني بازكردن چمدون عمه اش وقتي بعد از مدتها مياد....يعني باربي با لباس بنفش....يعني شكلات بنفش....يعني دنياي بنفش....

عشق از ديد سارا ((خواهر زاده 9 ساله من)) يعني نواختن پيانو با انگشت هاي كوچكش....يعني آهنگ خواب هاي طلايي رو نواختن....

عشق از ديد خواهرم...........يعني همسرش...يعني سارا....

عشق از ديد برادر اولم........يعني كوه نوردي...يعني ساعتها پياده روي...يعني با دوچرخه كيلومترها در دره ها ركاب زدن.....

عشق از ديد برادر دومم......يعني ثروتمند شدن....يعني پولدار شدن......

عشق از ديد بابا ...............يعني ياس....يعني بوسيدن ياس...يعني شيرين زبوني هاش.....

عشق از ديد مامان.............يعني سجادش....يعني جانمازش....يعني كتاب دعاي كوچكش...يعني چادر سفيدش با اون عطر خوبش...

و اما عشق از روزنه نگاه دكتر كوچلو..........تا زنده ام به دنبال معناي اين سه حرف خواهم بود......اي كاش روزي بيابمش......

                                                عین....شین....قاف ؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 


 
ناعادلانه...
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱  

گاهي اوقات از دور مي ايستيم و زندگي ديگران رو نظاره مي كنيم  قضاوت مي كنيم بي اينكه در گود ماجرا باشيم حكم صادر مي كنيم  خوب و بد انسانها رو تعيين مي كنيم و آنچه رو كه نارواست به اونها نسبت مي دهيم....به انسانهاي اطرافمون حتي فرصت دفاع نمي دهيم و بي آنكه ذره اي براي شناخت اونها قدم برداريم هر اونچه رو كه از دهنمون مي گذره به اونها نسبت مي دهيم...

اي كاش اين حقيقت رو مي فهميديم كه بد بودن عده اي از انسانها دليل بد بودن تمامي اونها نيست....

اي كاش  ناعادلانه براي اطرافيانمون درجه لياقتشون رو تعيين نمي كرديم.....

اي كاش ندانسته تهمت نمي زديم....

 


 
نگاه خاص خدا...
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۸  

روزهايي در زندگيمون هست كه هر لحظه اش به اندازه يك قرن طولانيه.....

روزهايي كه احساس ميكني در حال عبور از يك دره عميق هستي و طنابي كه روي اون راه ميري از تار مويي باريك تره...

روزهايي كه در جاده پر پيچ و خم زندگي تمام مسيرها سر بالايي هستند و تو كوه نوردي هستي با پاهايي خسته گلويي تشنه و كوله باري از غم و اندوه كه به ناچار با خود به دوش ميكشي....

روزهايي كه سوار بر كشتي تقدير تنها موج پيش رو داري و طوفان....

 

و در تمام اين روزهاي سخت تو در زير ذره بين خاص خدا قرار داري بي آنكه بداني......

در تمام اين روزها كسي هست كه بيش از پيش به تو مينگرد.....

و بدان كه اولين نشانه از نگاه خاص خدا به تو سختيهايست كه پيش رويت قرار ميدهد......